چرا اینجوری شد؟

خرید بک لینک
زندگیم عجیب شده

انگار معادلاتم جور در نمیاد

میدونم همش تقصیر منه

ولی دیگه انگار تغییرات خستم کرده

مسخره اس ولی حس میکنم پیر شدم

همونقدر سخت همونقدر زندگیم حوصله سربر

بی تفاوتم

و ازین بی تفاوتی غمگین

خاکستری کمی تیره

نمیدونم

حس میکنم به اندازه ای که سختی کشیدم بهم پاداش داده نشده

دلم موفقیت پی در پی میخواد

ازون رگباری هایی که همه از جمله خودمو متاثر میکنه

ازونایی که همه خستگی زمانای سختو از تنت بیرون میکنه

همونایی که باعث جلب اعتماد اطرافیانت میشه

این تجربه رو دارم

این تجربه این موفقیت چیزیه که اسمشو معجزه گذاشتم

ولی یه جای کار میلنگه

سختیا تموم شده ولی به جاشون موفقیت نیومده

به جاشون یه زندگی کاملا عادی اومده

حس میکنم به همین خاطر لیاقت کارایی که دیگران برام انجام دادن رو ندارم

نمیخوام این حس باعث بشه که به خاطر اونا تلاش کنم

نمیخوام باعث شه که تو گرداب همیشگیه انتظارات دیگران تا حد مرگ پیش برم

در عوض میخوام بهشون نشون بدم که میتونم

که لایق این امکانات هستم

بهشون نشون بدم که روش من به موفقیت ختم میشه

ولی تنها چیزی که گیرم میاد متوسط بودن

نه بدم نه خوب

فقط هستم

استثنایی و خاص نیستم و این منو عذاب میده

بازم میگم

یه جای کار میلنگه

یعنی مشکل از منه؟

حقیقت: خستم دیگه حوصله ی خودمو هم ندارم خسته از اینکه از اول عمرم دارم اطرافیامو میبخشم و باهاشون کنار میام ولی اونا تو این وضعیت به اصطلاح رکودم ازم خسته میشن

اطرافیام خیلی مهمن ولی الان فقط باعث میشن حس کنم که اشتباه کردم

اشتباه کردم که فک کردم از محبت خار ها گل میشود

طی ای هفت هشت سال محبت تنها چیزی که ازش زندگیم دیدم یه آرامش نسبی بوده که هیچ کس نفهمیده مسببش من بودم

پی نوشت:به شدت حس مظلوم واقع شدن میکنم میدونم پشیمون میشم ازین حس و به زودی متوجه میشم که اشتباه میکردم

من هنوز هم گم شده ام...

ما را در سایت من هنوز هم گم شده ام دنبال می‌کنید

برچسب: اینجوری, نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی